نویسنده :
والی - ساعت ۱٢:٢٤ ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
بوی آب خیس خورده ی کف کوچه تنها چیزی بود که از اون روز یادمه. مرمر خانوم همسایه دیوار به دیوار بی بی جون خدا بیامرز داشت با آفتابه جلو در باغچه رو آب پاشی می کرد. منم که با غلامعلی نوه حاج کاظم داشتم ته کوچه باغ از گیلاسای آویزون تو کوچه می خوردیم. اون روز عروسی نوه ته تاغاریه بی بی جون بود که می شد دایی کوچیکم. تموم فامیل اومده بودن خونه بی بی جون. خونه نبود که باغی بود واسه خودش. یادمه کلی راه بود تا اونجا. صبح از عودلاجان تو پامنار راه افتادیم. دم دمای غروب بود که رسیدیم. اول از همه هم رفتیم دسته جمع پابوس امامزاده قاسم.آخه آقامو خانوم جون می خواستن که نماز بخونن. از فردای اون روز بود که برو بیاها شروع شد. یکی می دوخت، یکی می پخت، یکی تخت میذاشت، خلاصه همه داشتن صور و صات میچیدن. عبذالحسین خان باباحاجیو راضی کرده بود که تخت روحوضی اجرا کنن و یه شب که هزار شب نمیشه. یادمه یه آشپز بود که باباحاجی بش میگفت حاج غلامرضا؛ هنوز طعم فسنجون و والک پلو اون شبش زیر زبونمه. از اون سالا تا حالا هیچ مجلسیو به این شکل بخاطر ندارم...
این روزا عروسیا چه سبک شده، چه بی اصل و نسب شده، چی شد اون همه اصالت؟! اصالت این روزا شده به چنتا سکه بیشتر و .... هییییی....؛
خدا بیامرزه بی بی جون و امثال بیبی جونو ...
نویسنده :
والی - ساعت ٦:٠٠ ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
یکی از همین روزای آخر اسفند بود. تو گیر و دار ریخت و پاش عید بودیم و در به در تکوندن فرش و متکا و تشک رو پشت بوم..
هنوز برف زمستونی رو پشت بوما بود و هوا هم کلی سرد اما دل همه گرم بود و امیدشون به بهاری بود که داشت میومد. یه روز باتفاق حاج اسماعیل آقا دولابچی که از آدمای معتمد و اصیل بود داشیم از تو راسته لاله زار میرفتیم سمت بیابونای کوشک ناصری.حاجی نمی خواست از تو لاله زار بیاد آخه می گفت لاله زار جای اعیوناس و واسه شما جوونا خوبه نه ماها!!! مسیر همیشگیش از تو خیابون سرچشمه یا چراغ گاز وکوچه "وقفی" بود که اون موقه ها واسه راحتی کلام می گفتنش کوچه وخمی!!! (راجع به این کوچه و داستاناش بعدا خیلی می خونید)از اونجام مینداخت از تو باغ نظامیه و بهارستان می رفت تا برسه به کوشک. اما من اون روز بردمش تو لاله زار تا ببینه که والا به خدا دوره زمونه داره عوض میشه...
بوی عید هنوزم داشت به مشام می خورد .ماهی قرمز فروشا اومده بودن، سبزه فروشا اومده بودن.از تو بازار بگیر که مردم می رفتن لباس نو کنن تا لاله زار که یکی مثه من می رفتم با حاج اسماعیل دولابچی خودمونو نو کنیم. چشمامون باز بشه که ببینیم چه خبره. ببینیم که غیر از ما هستن کسایی که مثه ما فکر نمی کنن. هستند کسایی که مثه ما نیستن، کسایی که مثه ما لباس نمی پوشن ، مثه ما ایمون ندارن، مثه ما... .
ای بابا اون موقع مردم این چیزا رو می فهمیدن که باس خودشونو با جهان اطرافشون نزدیک کنن . اینم یادگار همون روزاست و باس تو همون کتابای برقی بورقی تو ویترینا یا از قدیمیا سراغشو گرفت...
نویسنده :
کوچو - ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
همین چند روزه پیش بود رو دیوارا آب می پاشیدیم تا بوی کاه در میومد و کلی خوش خوشانمون میشد و بعد برای مسافری که پشت سرش آب ریخته بودیم که برگرده و برگشته بود همه با هم سوار درشکه ها میشدیم و میرفتیم دنبالش دروازه که برش داریم و بیاریمش ! مهمونمونم با کلی بغچه و چادر و این خنزر پنزر ها میومد و به به
بی بی میگفت یادش میاد اون قدیم مدیما توی حیاط پشت یه پرنده که می گفتن یه آدم مهم توشه رو خیس کرده که زوری برگرده که برگشت ولی زود مرد و جاشو داد به یه سید دیگه!
البته که به سن شما راه نمی ده طبقه بالا یه تلویزیون آکاردئونی تک رنگ بود چه تبلیغاتی نشون میداد تبلیغ پودر دریا ! مایو های 2 تیکه وای که نمیشد دیدشون . فکر کنم 30 سالی میگذره از اون تللیغات و دیگه هم پخش نشد...
دلم برای تک رنگ بودن لک زده
راستی دلتون بسوزه دیشب بود رفتم با سید کنسرت هایده ! پاش لیز خورد افتاد زمین و مرد خدا بیامرزتش
نویسنده :
والی - ساعت ۱٠:٠٩ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
از مسجد سپه سالار تا پامنار راه زیادی نبود. هر شب این مسیر رو با حاج ابوالقاسم میومدیم. اون شب با حاج ابوالقاسم قصد خونه حاج آقا شریعتمدار کردیم آخه اون شب نیومده بود مسجد برا نماز.خونه اش تو کوچه درختی قبل از چارراه سرچشمه بود. الان شده کوچه اردلان. خدا غرق رحمتشون کنه.. از در مسجد که اومدیم بیرون یادم نمیاد کسی به حاجی عرض ارادت نکرده باشه. همه تا کمر خم می شدن. این مرد چقدر بزرگ بود. خدا بیامرزدش. در خونه آقای شریعتمدار رسیدیم. حاجی دق الباب کرد و آقازاده حاج آقا در رو به رومون باز کرد. جویای احوال حاج آقا شدیم. گفتند ناخوشند حاج آقا. تو بیرونی نشستیم تا تشریف بیارن. خیلی حال نزاری داشتند ایشون. از احوال مسجد و آقایون پرسیدند و حاجی براشون تفهیم کردند. زیاد مصدع اوقات نشدیم و رفع زحمت کردیم از جوارشون. سر کوچه حاج علی ارکان ماست بند اومد خدمت حاجی و به بحث. خدا حاج علی رو هم بیامرزه، از حاج علی که جدا شدیم میز محمود اومد با درشکه ی پر بار هندونه اش اصرار اصرار که حاجی شبه و تو پس کوچه ها دستای نا پاک سوار شدیم تا خود اودلاجان مارو برد حاجی یه هندونه درشتی ازش گرفت که لب حوض رو تخت بشینیم و هندونه بخوریم. حاجی تا رسید هندونه رو انداخت تو آب حوض . اونم هی تاب خورد وپیچید.بچه هارو همه رو صدا زد. همه نشستیم رو تخت لب حوض و کنار باغچه. بوی یاس هم تو حیاط پیچیده بود...
هی روزگار..! یادش بخیر! اون روزا یه حیاط و یه حوض و یه باغچه پر گل و گلدون تموم دنیای ما بود و بهشت روی زمینمون بود حالا تو این آپارتمانای بد ریخت و فسقلی که جای نفس کشیدنتون نیست حتی یه گلدون که بخواین بذارین باس از سی نفر اجازه بگیرین...
پ.ن: تمامی شخصیت های این پست حقیقی بوده ودر قید حیات نیستند.
خدایشان بیامرزد.
نویسنده :
والی - ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
یه شب من و وجیه السادات خاتون همشیره عزیزم دست آقا محمود داش کوچکمون و گرفتیم که بریم تا میدون ارک. از پامنار تا ارک با درشکه آمیز باقر درشکه چی اومدیم. بنده خدا به حاجی خدا بیامرز ارادت کامل داشت و در مکتب ایشون جلوس کرده بود خلاصه ما هر موقع قصد عزیمت به جایی داشتیم آمیز باقر میومد پیمون.
میدون ارک اون روز خیلی شلوغ بود. دکونا همه باز بودن انگاری که ناغافل شب عید شده باشه پرسون پرسون حالیمون شد که علی الوصف قراره فردا شاه بره حرم حضرت عبدالعظیم یا همون شابدالعظیم شماها. انگاری سلطنت همایونی به سالش رسیده بود. حاج عباس آقا می گفت که تو پنجاه سال سلطنتش بیشتر هوای حرم سراشو داشته تا چارتا خونه اونورتر. من با خودم گفتم مگه شاه هم خونه داره؟! مگه تو کاخ و کوخش نیست این همایون خان والا مقام؟! اون شب برا آقا محمود و آباجی خاتون دوتا لبو داغ گرفتم تا بخورن و تو شادی این روزای مردم این طفل معسومام شاد باشن...
هی..ه ه ه .. اون روزا بچه ها با دوتا لبو و یه سیر چاقاله و بازی با وق وق صاحاب کلی شاد می شدن اما حالا نمی دونم این بچه ها چی چی تو چارتا دکمه میبینن که عینهو دیوونه ها خودشونو به در و دیوار می کوبن و داد و هوار می زنن...؟!!!!!
نویسنده :
والی - ساعت ۳:٥٦ ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
نمی دونم درست به خاطرم نیست شاید واس خاطر کهولت سنه... ولی من با آمیزمحمود پاکتچی به همراه والده ی اولادمون که همون سجدالسادات خانوم باشه یه ماه رمضون رفتیم زیارت شابدالعظیم. یادش بخیر تو مسیر این سجدالسادات خاتون از این قارقارک دودی می ترسید میدون شاه سوار شدیم تا خوده شابدالعظیم لرزید این ضعیفه تازه وقتی رسیدیم حالیمون شد که روزمون شکسته!!! آخه اون موقه هنوز طهرون ما اینقدا بزرگ نشده بوده خودش کلی راه بود تا اونجا...
یادش بخیر... حالا از اون روزا فقط یه جلت کتاب مونده که بش میگن طهرون قدیم ولی غافل ازینکه طهرون قدیم خودماییم نه این چندتا شنزر منزرای برق و بورقی پشت ویترین دوکونا...
اه ه ه ......
نویسنده :
والی - ساعت ٧:٤٩ ب.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩
نمی دونم ،هنوز یادمه یا نه . یا اصلا واقعیت داره !
فقط می دونم اون زمونا طرف اگه سرباز بود و تولدش بود بهش مرخصی میدادن یا اگه نمی دادن براش تولد میگرفتن نه اینکه براش اضافه خدمت بزنن...
نویسنده :
کوچو - ساعت ٤:۳٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
شما یادتون نمی یاد یه پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد بود
دستش رو برد و از جیب کوچک جلیقهاش سکهای رو بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:
صدقه عمر را زیاد میکند
""" منصرف شد """
نویسنده :
کوچو - ساعت ۳:٤۱ ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
البته که شما نبایدم یادتون بیاد
اون موقعه ها بانو گوگوش بود و رضا موتوری و پاشنه طلایی هم خیلی مد بود . همیشه هم یه بسته سیگار وینیستون آمریکایی تو جیبمون بود و از سهمیه بندی بنزین خبری نبود . . .
نویسنده :
والی - ساعت ۸:٤٧ ب.ظ روز جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩
شما که یادتون نمیادمن بودم و جلال بود و علی، بعضی وقتام حاج نصرتمیومد . مشستیم تو کافه نادرى اسبرسو میخوردیم شیرین اونم با نبات!!!!
نویسنده :
کوچو - ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
شمایادتوننمیاد.
اون روزا بود میرفتیم یکمتر پارچه سبز میخریدیم میرفتیم امامزاده دخیل میبستیم از فارسی ۱ هم خبری نبود.
نویسنده :
کوچو - ساعت ٧:٠٦ ب.ظ روز سهشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
والی میکه
شما یادتون نمیاد سوار درشکه میشدیم و درشکه چی رو انکول میکردیم
کوچو میکه
شما یادتون نمیاد بلیط کنسرت هشت تومن بود