شما یادتون نمی یاد. . .

9
نویسنده : والی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

از مسجد سپه سالار تا پامنار راه زیادی نبود. هر شب این مسیر رو با حاج ابوالقاسم میومدیم. اون شب با حاج ابوالقاسم قصد خونه حاج آقا شریعتمدار کردیم آخه اون شب نیومده بود مسجد برا نماز.خونه اش تو کوچه درختی قبل از چارراه سرچشمه بود. الان شده کوچه اردلان. خدا غرق رحمتشون کنه.. از در مسجد که اومدیم بیرون یادم نمیاد کسی به حاجی عرض ارادت نکرده باشه. همه تا کمر خم می شدن. این مرد چقدر بزرگ بود. خدا بیامرزدش. در خونه آقای شریعتمدار رسیدیم. حاجی دق الباب کرد و آقازاده حاج آقا در رو به رومون باز کرد. جویای احوال حاج آقا شدیم. گفتند ناخوشند حاج آقا. تو بیرونی نشستیم تا تشریف بیارن. خیلی حال نزاری داشتند ایشون. از احوال مسجد و آقایون پرسیدند و حاجی براشون تفهیم کردند. زیاد مصدع اوقات نشدیم و رفع زحمت کردیم از جوارشون. سر کوچه حاج علی ارکان ماست بند اومد خدمت حاجی و به بحث. خدا حاج علی رو هم بیامرزه، از حاج علی که جدا شدیم میز محمود اومد با درشکه ی پر بار هندونه اش اصرار اصرار که حاجی شبه و تو پس کوچه ها دستای نا پاک سوار شدیم تا خود اودلاجان مارو برد حاجی یه هندونه درشتی ازش گرفت که لب حوض رو تخت بشینیم و هندونه بخوریم. حاجی تا رسید هندونه رو انداخت تو آب حوض . اونم هی تاب خورد وپیچید.بچه هارو همه رو صدا زد. همه نشستیم رو تخت لب حوض و کنار باغچه. بوی یاس هم تو حیاط پیچیده بود...

هی روزگار..! یادش بخیر! اون روزا یه حیاط و یه حوض و یه باغچه پر گل و گلدون تموم دنیای ما بود و بهشت روی زمینمون بود حالا تو این آپارتمانای بد ریخت و فسقلی که جای نفس کشیدنتون نیست حتی یه گلدون که بخواین بذارین باس از سی نفر اجازه بگیرین...

 

پ.ن: تمامی شخصیت های این پست حقیقی بوده ودر قید حیات نیستند.

خدایشان بیامرزد.


 
comment نظرات ()